تبليغاتX
افیون

افیون

یا خودمان می سازیم...یا دیگری برایمان کوک می کند

چشم باز می کنم، چراغ روشن است. لپ تاپ روی تخت  روشن است و اینترنت باز. یادم نیست کی خوابم برده. سرم سنگین است. به سنگینی سنگ. موبایلم را نگاه می کنم. ساعت 1:57. اس ام اس از زهرا آمده. همان است که بیدارم کرده. می خوانم: من تو فیس بوکم. با چشمهای نیمه باز و سری که گیج می رود می روم تو فیس بوک. نیست.کورمال دنبال پاکت سیگار دست می چرخانم. سیگاری می گیرانم. نیست. ساعت اس ام اس را نگاه می کنم: sent: 23:07 received: 01:56

لپ تاپ را می بندم. باید بخوابم - زهرا آن موقع که تو فیس بوک بود پیام داد- چراغ روشن است. اینطوری خوابم نمی برد- گفت آن موقع که خواستم چند روزی رهایم کنی... – حال ندارم بلند شوم تا کلید را بزنم و خاموشش کنم- گفت خودخواه بودی و از تنها ماندنت ترسیدی- کلبد را نگاه می کنم. چطور می شود خاموشش کرد. پک می زنم به سیگار- گفت من هم برای آنکه نمی دانم چه رها کردم روزهایی را که می خواستم تنها باشم- کنار تخت را نگاه می کنم. شلوغ است، کتاب و سیگار و موبایل و سی دی- گفت هیچ کس راحتم نگذاشت، نه تو که می گویی می شناسیم نه آن  فلان که بهمان، نه آن ... و چند اسم و آشنا- خاکستر سیگار بلند شده و می افتد. نگاه می کنم. افتاده رو کتاب الفبای فلسفه- گفت حالا هر روز خسته تر می شوم و هیچ کس حواسش نیست- کتاب را بر می دارم. پرت می کنم طرف کلیدها، که یکیشان مال چراغ شمعی روی دیوار است که خاموش است و دیگری مال چراغ سقفی- گفت؛ گرچه نمی دانم اگر آن چند روز را هم تنها بودم حالا بهتر بودم یا نه- کتاب می خورد به کلید چراغ شمعی و ورق هاش پخش می شود کف اتاق.روشش می کند. پشت چشمهام تیر می کشد- گفت حالا من  آن سنگم.  همان که طرف بست به پاش و پرید توی رودخانه-دفتر نوشته هام را بر می دارم. به پهنا می گیرمش و پرت می کنم. جفت چراغ ها خاموش می شود.اتاق تاریک می شود. سیگار را رو سنگ کف اتاق خاموش می کنم. پتو را رو سرم می کشم و می خوابم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 17:9  توسط سمیر  | 

- به نویسنده های جوان چه توصیه ای داری؟

- خوب بنوشن، تنها نخوابن، سیگار زیاد بکشن

- به قدیمی ترها چه توصیه ای داری؟

- اونا اگه تا الان دووم آوردن نیازی به توصیه ی من ندارن

 

                                                                                موسیقی آب گرم- بوکوفسکی

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 11:58  توسط سمیر  | 

علم نسبتا جدیدی هست در پزشکی به نام همیوپاتی. همیو یعنی همسان. در این روش پزشکی برای درمان هر بیماری از دارویی استفاده می کنند که اگر فرد سالم آن را استفاده کند علائمی مشابه همان بیماری در او ظاهر می شود. مثلا خوردن فلان گیاه باعث ایجاد جوش هایی شبیه جوش های آبله می شود. عصاره ی این گیاه را می گیرند و پس از عملیات خاصی از آن برای درمان آبله استفاده می کنند.

همه ی این نسبتا اراجیف را گفتم که بگویم:

 این روزها از تنهایی به تنهایی پناه می برم.

 

....

حاشیه : دارم منتقل می شم به بخش سیویل. خودمونیش میشه یه موقعیت کاریه بهتر! البته با قوانین ظاهری دنیای خودمان که همه می دانید چقدر زیرشکمی اند.

 رفع سوء تفاهم:همینطوری امروز در بحثی یاد همیوپاتی افتادم و دیدم چقدر شبیه کاریست که این روزها می کنم.دوستان همیوپات باز ، باب انتقاد بسته است.مدارا کنید!

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 23:14  توسط سمیر  | 

داشتم فکر می کردم با برنج و گندم فطریه بدم یا سیگار. و اینکه یه مد سیگار چقدر میشه

که یکی از دوستان پیشنهاد داد با هات داگ حساب کنم! از اون جهت که...

 

...........

عید همگی مبارک، به خصوص اونی که نمی دونه چقدر دوستش دارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 0:27  توسط سمیر  | 

دارم سعی می کنم زندگی عاقلانه رو تجربه کنم

یا حداقل بهش فکر کنم ! که شدنیه، یه جور امکان سنجی!

خوب...

سخته

واسه منی که یه عمره با دیوانگی زندگی کردم

واسه منی که به خودآزاری معتاد شدم

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 16:53  توسط سمیر  | 

 

 

يا رب

 

در تاريخ آمده است كه قلعه الموت در مكاني صعب العبور ساخته شده. و غير از يك راه هيچ راهي براي رفت و آمد ندارد.

خب گلاب به روي تاريخ

چون من از يك مسير ديگر عبور كردم و پايين آمدم.بدون هيچ وسيله و ابزاري. حالا گيريم به قيمت شكستن مهره ششم كمرم تمام شده باشد. و 2 بار تجربه نزديكي مرگ. اما حالا آن  مسير پشت سرم است، و من زنده ام

....

پي نوشت:

-بهترين تجربه زندگيم بود. و انگار رنگ همه چيز عوض شده. هيچ وقت، واقعا هيچ وقت، اينقدر احساس آرامش و سبكي نداشتم كه بعد از آن دارم

-اميدوارم از يادم نرود. گرچه مي گويند هيچ كس لحظه ديدار مرگش را فراموش نمي كند.

-و حالا آن مسير پشت سرم است. آن مسير كه انگار زندگي ام بود، تا آن روز. و باقي زندگي پيش رويم، با رنگي ديگر.و آرامشي... كه درلغت محدود نمي شود.

-در نهايت هم گلاب به روي تاريخ. بايد بدهم عوضش كنند. مدرك هم دارم،فيلم و عكس. بزرگتر از همه هم خودم.كه زنده ايستادم و اينها را مي نويسم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 23:27  توسط سمیر  | 

 

يامحوّل

 

با شماره ها بخوانيد:

 

 

 

1-2-3-4-تیک تیک ساعتو می شماری-7-8-9-آخرین باری که ساعتو نگا کردی دو دقیقه و چهل و هفت ثانیه مونده بود تا سال تحویل-11-سارا رفته بیرون-12-13-14-15-می خواست سیب رو گاز بزنه که یادش افتاد سال تحویله و سین نداریم-17-چادرشو سرش کرد-18-رفت بیرون سین بگیره بیاد-19-گفت تا سال تحویل میاد-20-21-22-23-الان دو قیقه مونده تا بیاد-25-26-از هفت تا سین یه سیب داری-28-یه سیب سرخ.اینطوری می شه دو تا سین-30-31-یه سیب سرخ کنار ساعت.شد سه تا سین-33-34-35-کاش سارا سیب سرخ کنار ساعتو گاز می زد.اونوقت می شد چهار تا سین.سی و هفت-سی و هشت-سی و نه-اینم سه تا سین دیگه-40-41-42-کاش زودتر فهمیده بودی سی ها هم سین اند.الان هنوز یه سین کم داری-45-46-47-48-سارا یه عروسک خرس پشمالوی سبز رنگ داره که صداش می کنه«خاکستری»-51-52-کاش«سبز»صداش می کرد-54-55-56-فکر می کنی.دنبال سین می گردی-59-60-61-62-63-64-65-66-67-68-69-70-71-72-چیزی به ذهنت نمی رسه-73-74-75-توی رختخواب غلط می زنی-76-77-78-جای سارا سرده-79-80-81-82-روی جرز دیوار بازیت می گیره-84-با لکه های چشمت-85-86-باید لکه های چشمتو بندازی رو جرز دیوار و سعی کنی نیگهشون داری-89-90-91-92-93-94-95-96-97-چشمات درد گرفته-99-100-هنوز یه سین کم داری.صد هم که سین نیس.صاده-103-104-105-باز غلط می زنی-106-107-108-سقف دورتر از اونیه که سینت بشه-110-حتی سفیدیش-111-112-سارا کوش؟-113-114-کاش نمی رفت-115-گفت ماهی ام می خره-116-117-118-کاش لا اقل سیب رو گاز می زد می رفت-120-121-سارادیر نکرده؟-122-نه-123-گفت تا سال تحویل میاد-124-هنوز مونده-125-چهل و دو ثانیه-126-تو هنوز یه سین کم داری-127-اون با خودش میاره-128-حتما-129-صدای چرخیدن کلید رو توی قفل می شنوی-130-حتما ساراس-131-آره خودشه.از کنار در اتاق می بینیش-133-میاد تو-134-می خنده-145-نگام می کنه-156-شال رو از سرش باز می کنه...-158-159-160-161-162-163-164-165-166-167.

 

 

 

 

عید همگی مبارک

 

 

 

............

بنجی را گرفته ام و تو خیابان ها ول می چرخم. تنها. نای نوشتن هم ندارم. خلاص!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 10:31  توسط سمیر  | 


گوشي موبايل را بر مي دارم، دوباره شماره مي گيرم.اينبار: 0914 . ليلا شمرده و آرام جواب مي دهد: شماره مشترك مورد نظر در شبكه موجود نمي باشد.لطفا مجددا شماره گيري نفرماييد
خوب. بالاخره صداي ليلا را شنيدم.بيست بار قبلش گرفته بودم و آن زنیکه خيكي همكارش با آن صداي نکره می گفت که: شماره مشترك مورد نظر ...






+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 23:16  توسط سمیر  | 

We’re all angels that fall from grace
So you don’t have to hide your face from me
it’s the burden you won’t lay down
It’s the guilt that you carry around
You can see it coming
But somehow you can’t seem to avoid it
Avoid this

Life is accidental
And things happen coincidentally
I never mean to hurt you
You never mean to hurt me
But we all get our hands a little dirty

Let it out and let me inside
Tell me things that you feel you need to hide
All you secrets can’t be worse then mine
So come closer and hold me tight

‘til you feel the poison running
From your veins and turning into nothing
Nothingness

Life is accidental
And things happen coincidentally
I never mean to hurt you
You never mean to hurt me
But we all get our hands a little dirty

Don’t get down
Just look around
There’s no one perfect in this town
Don’t beat yourself up
Like everyone else does
Bit by bit it all gets turned around

Life is accidental
And things happen coincidentally
I never mean to hurt you
You never mean to hurt me
But we all get our hands a little dirty

 

http://www.youtube.com/watch?v=eUO3nDTjakI&feature=related

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 18:25  توسط سمیر  | 

افيوني كوك شده
من كوك كرده ام
يا او

يا هردومان

شايد مهم نباشد كي كوك كرده

آنچه احساس مي شود
آنچه مي ترساندم
خوب نخواهد بود

افيون را...شايد تا قبل كوك شدنش بتوان جلوش را گرفت
بتوان در اختيار گرفت
اما وقتي كوك شد
وقتي ساخته شد
وقتي وجود شد
آن است كه تو را در اختيار مي گيرد
من را
و او

و هر روز اسيرتر از ديروز
تا آن روز كه افيون بخواهد
تصميم ديگر با اوست
خاصيتش است
اگر نباشد افيون نيست


ديگر تو بازي نمي كني

بازي مي شوي

دوست داشتن بي معني مي شود

و خاطره مي ماند
و خاطره آزار مي دهد
و خاطره ابزار مي شود
در دستهاي بي رحم افيونت

...
....
.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 22:52  توسط سمیر  | 

ظاهرا هر چیز خوردنی تاریخ مصرفی دارد که من از آن بی اطلاع بودم.
حالا فرق نمی کند کنسرو لوبیا باشد یا جگر زیبارویانِ رنگین چشم.

و مصرف پس از تاریخ انقضا موجب مسمومیت است.

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 14:21  توسط سمیر  | 

بسمه الشافي

 

داداهوتي  پرسيده بود، تو كامنت هاي متن قبل:

اگر بدانم 24 ساعت تا مرگم مانده چكار خواهم كرد

 

سال دوم راهنمايي از نانوايي نزديك مدرسه نان گرفتم. پول خرد نداشتم و گفت بعدا بياور. اول از همه مي روم و 50 تومن به او مي دهم.

بعد از آن نوشته هايي كه دوست ندارم بعد مرگم خوانده شود، و چيزهايي كه نمي خواهم ديده شود، معدوم مي كنم!

بعد يك باكس مالبرو مي گيرم و 5 نخ سيگار برگ بيست سانتي! و دیگر چیزی که خواهم آورد... سه تخم مرغ ، كه دوتاش رنگ شده  به رسم عيد و يكيش نه. مي نشينم پشت بنجي و جاده چالوس و ... .يك جاي كوچك و ساده و خلوت، مثلا يک كلبه تو جنگل، به هر قيمتي كرايه مي كنم.و باقي روز را به سيگار كشيدن تو جنگل و كنار دريا خواهم گذراند.

و شب كه برسد...

 

پيش از اين گفته بودم، تو متن هفت آرزو... كه مي خواهم لحظه مرگم در آغوش كسي باشم كه دوستش دارم.

مي خواستم بنويسم: اين آرزو را محقق خواهم كرد.

 

اما...

 

گمانم شب را هم به تنهايي آتشي درست كنم كنار ساحل.و سيگار برگ ها را دود كنم.

و تخم مرغ ها را بياورم كه دو تاش رنگ شده. متعلق به دو عيد نوروز. بهترين هديه هايي كه گرفته ام. و سومي كه رنگ ندارد، شن هاي ساحل را گود مي كنم و رنگي ها را مي گذارم توش و روش شن مي ریزم. سومي را تو مشتم مي گيرم. رو شن ها دراز مي كشم كنار آتش. و با دست ديگر سيگار برگ را گوشه لبهام مي گذارم. با انتهاي دو انگشتِ سيگار . و آسمان را نگاه می کنم...خیره... و به گمانم،لبخند خواهم زد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 11:8  توسط سمیر  | 

 

به طرز بيمار گونه اي دوستت دارم

وقتي دوستت دارم شب ها را خوب مي خوابم

آقاي دكتر «نون» مي گويد اين نشانه خوبي نيست. مي گويد هركس طبيعتي دارد. و طبيعت من اين است كه شب ها را خوب نخوابم. اگر خوب بخوابم اين غير طبيعي است، و بيمار گونه

بماند كه اگر شب بخير هم بگويي شامِ عدس پلو هم نمی تواند خوابم را خراب کند!

وقتي دوستت دارم طول روز بيشتر توي فكرم، اما سرم درد نمي گيرد.

وقتي دوستت دارم مصرف سيگارم نصف مي شود. اينطوري پول كمتري خرج مي شود، پس سيگار بهتري مي خرم. اين يكي ديگر مسلما و بدون شرح بيمارگونه است.

وقتي دوستت دارم هرچه غير تو به تخمم مي شود. دكتر «نون» مي خندد. مي گويد اينقدر كار كشيدن از تخمهايت ضرر دارد. جداي از ضررش دنيا چيزهايي دارد كه نبايد به تخمت بگيري. و اگر بگيري بيمار گونه است.

وقتي دوستت دارم بهتر كار مي كنم.از پول درآوردن لذت مي برم چون از خرج كردنش لذت خواهم برد.

وقتي دوستت دارم هوس مي كنم بيشتر به بخش سازه سر بزنم. نوعي علاقه به رشد كاري. «نون» مي گويد طبيعت تو قناعت است. رويم نمي شود بگويم: كوفت!

وقتي دوستت دارم بجاي هفته اي يك بار دو روز يك بار اصلاح مي كنم و ادكلن مي زنم.دكتر «نون» زير چشمي نگاهم مي كند. لابد مي خوهد بگويد طبيعت من شلخته و كثيف است. نمي گويد. اگر مي گفت جوابش تو آستينم بود: كجاي كاري دكتر جان طبيعت من جنگلي است، پشمهايم را هم سه ماه يك بار مي زنم. آن هم اگر عرق سوز شود!

وقتي دوستت دارم پاچه نمي گيرم. خانم «كاف»(همكار شركت)  از دست و زبانم در امان است، و محمد مقدسي و خيلي هاي ديگر. هان؟ لابد مي خواهي بگويي طبيعتم سگ است و اگر سگ نباشم رفتارم بيمار گونه است؟ بميري دكتر. يادم باشد اگر به طبيعتم برگشتم اول از همه خرخره تو را گاز بگيرم

وقتی دوستت دارم زنها دو دسته می شوند، یکی تو... و دیگری بقیه زنها . اینکی را خود «نون» هم می داند که نباید زر بزند و خفه خوان می گیرد. از نظر او زنها چند دسته اند که هر دسته کارایی خودش را دارد!

و خلاصه اينكه وقتي دوستت دارم كمتر مي نويسم. چون فقط بلدم از دردها بنويسم. اصلا نمي دانم وقتي دردي نباشد چه بنويسم و چطور بنويسم. افيون ديرتر آپ مي شود و اتاق 314 بدون داستان جديد خاك مي خورد.

دكتر «نون» عزيز، گمانم اين يكي جاي بحث دارد. اما من مي گويم نوشتن يك رفتار بيمار گونه است. آدم سالم كه مرض ندارد بنويسد.

 

…....

پي نوشت:

-يادم باشد دكترم را عوض كنم. گمانم اين بار بروم سراغ دكتر «عين». شايد حرف هم را بهتر بفهميم

-«عین» و «نون» دو موجود ذهنی و درونی اند، چیزی شبیه فرشته های سفید و قرمز روی دوش «کرانک» تو کارتون «امپراتور کوزکو»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 14:15  توسط سمیر  | 

براي «دال»

از تكرار دلتنگي:

 

بهار شمالي. انتهاي كوچه مهندسي. يك خانه پنج طبق دو نبش، با نماي آجري. پنج واحد پنجاه متري. راه پله اكسپوز، كه هر وقت كسي از خانه اي بيرون بيايد يا كسي تو راه پله باشد از اين پايين مي شود ديد.

سايه ساختمان كوتاه است.به من نمي رسد. آفتاب هم مدام بالاتر مي آيد و سايه عقب تر مي رود.تكيه مي زنم به ديوار داغ پشتي. پاكت سيگار را از كيف بيرون مي كشم. نمي دانم چه طعمي است. گلو را مي سوزاند يا نه. اما مي دانم، سرفه نخواهم كرد. از همان سيگاريست كه علي رضا مي كشد. كف دستم عرق كرده. پاكت را باز نمي كنم. سر بالا مي برم و راه پله را نگاه مي كنم. طبقه چهارم. نكند يكيشان يكهو بيايد بيرون. نبايد سيگار را دستم ببيند. مخصوصا خانم «سين». آن بالا، طبقه چهارم. دو نفر زندگي مي كنند. دو نفر كه هم را دوست دارند. «ميم» و خانمش «سين».  هر دوشان هم آشپزند.هوم! با دو تا يخچال پُر.گوجه فرنگي هاي گلخانه اي كوچك و شسته، تو سبد سفيد. طبقه بالا. ماكاروني ديشب هم كنارشان. يازده تا تخم مرغ كه چهار تاشان محلي است. كرفس هاي تازه و ترد طبقه پايين. گوشت راسته كبابي. مرغ هاي توي فريزر.آب انبه و آناناس. دوغ. جا ميوه اي پُر.

«ميم» داد مي زد:«كاهو داريم واسه سالاد؟» من قبل «سين» داد مي زدم:«آره . بالاي جا ميوهاي. پشت شيشه ترشي» . «سين» مي خنديد:«نيگا كن از ما بهتر مي دونه» . ميم مي آمد و مي ايستاد. كاهو توي دستش. چشمك مي زد:«بايد مواظب باشم!» مي خنديدم.

«ميم» زنگ مي زد بهم:«امشب مي خوام استيك درست كنم. مي آي؟» و من مي گفتم:«چي مي خواين سر راه بگيرم» انگار كه عضو خانواده شان باشم. بودم. يا اصلا خانواده خودم بود. خانواده اي كه خودم انتخاب كرده بودم. خدا نكرده بود تو پاچه ام.

غذا درست مي كردند. آقاي «ه» و خانمش «ميم» هم شب مي آمدند. بازي مي كرديم. مي خنديديم. «ه» هميشه خدا سوتي بود. كافي بود يك چيزي را در گوشش بگويي. يا يك جوري بگويي كه فقط مردا بفهمند. در اولين فرصت با صداي بلند و به صريح ترين شكل دادش مي زد. قفسه كتاب و فيلم. تو كتاب هاش كتاب آشپزي دوجلدي نجف يك جاي مخصوص داشت. بعد آن رديف فيلم ها. و من با خودم فكر مي كردم اگر فيلم هاي خودم را بياورم آنجا چند رديفش را پر مي كند. شايد يك روز هم مي آوردم. شب را همانجا مي خوابيدم. خانه خودم بود. خانه خودم هست. دو تاشان بايد الان آن بالا باشند. «ميم» نشسته و سبزي پاك مي كند. «سين» هم گوشت خورد مي كند.گوشت هميشه كار «ميم» است اما اين بار به اصرار «سين» جاشان را عوض كرده اند. «ميم» «سين» را نگاه مي كند كه حواسش به او نيست و سعي مي كند وسواس «ميم» را تو گوشت خورد كردن رعايت كند. «ميم» مي خندد و انگشت گلي اش را مي مالد رو گونه «سين». «سين» جيغ مي زند و كنار مي كشد. مي خندد. با صداي بلند. انگار اصلا حواسش نيست كه من خوابم. ديشب را كه تا صبح بازي كرديم. صبح مجبور شدم مرخصي بگيرم تا بخوابم. دارم خواب مي بينم. نبايد بگذارم سر و صدايشان بيدارم كند. بميري علي رضا، آنقدر تو صورت آدم سيگار مي كشد كه تو خوابم هم بايد سيگار ببينم. نبايد دستم باشد. اگر «سين» از پنجره پايين را نگاه كند چه. پاكت را باز نشده مي گذارم تو كيف. نه براي خودم. تو خواب من آن بالا دارد بهشان خوش مي گذرد. بهتر است مزاحمشان نشوم. امشب را مي روم يك جاي ديگر. شايد پيش علي رضا.پاكت سيگار را هم مي برم برايش. مي دانم لازم دارد....

 

 

……….

پی نوشت:

-این را برای داود نوشتم. دلم نیامد اینجا نگذارم

-پاکت کملی که داود برایم آورد به دردم نخورد.چون عوض کرده ام، مالبرو لایت می کشم با فیلتر زرد

-حیرانه را می خواندم. دی 84

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 17:14  توسط سمیر  | 

همین چند دقیقه پیش یک جفت اعضای شریفه ی وجودم را پیدا کردم. تخمها. مدتها بود گمشان کرده بودم. گمانم طراحی و ساختشان خیلی برای خدا وقت برده باشد. سیستمی پیچیده با کارایی فوق العاده. نشناختن و استفاده نکردن ازشان حقیقتا کفران نعمت بزرگیست. اما چه شد که پیدایشان کردم.

تلفنی با داود حرف می زدم. غُر می زدم. از همه چیز، همه کس، حق هم داشتم: «ببین اصلا همه اینایی که گفتم به درک. خودمون به درک، تو یه آدم سالم دور و برمون می بینی که مث بچه آدم زندگیشو بکنه؟ حداقل آدم دلشو خوش کنه که می شه، یکی هست...»

و از این جور اراجیف احمقانه همیشگی. و ادامه دادیم. و بحث رسید به اتفاقات این روزهای زندگیمان، که بیشترتان کم و بیش می دانید. و از آن هم گذشت و رسید به ریشه ی کار.غُرهای اساسی! که آخر سر گفت:«ببین تو از مرگ می ترسی؟»

بدون فکر کردن جواب دادم:«نه»

فکر کردم می خواهد بگوید خوب خودت را پرت کن پایین. اما نگفت. یک چیزهای دیگری گفت که درست یادم نیست. چون داشتم فکر می کردم. به آن «نه» ی قاطعی که گفتم.به اینکه واقعا می توانم بپرم پایین و اگر نمی پرم دلیلش ترس نیست. و تمام حرص و جوش هایی که می زدم یکهو محو شد. دیدم یک جوری برایم مهم اند که انگار قرار است تا ابد باشند. حالا شاید فردا مُردم. یا پس فردا. فلانی بیاید یا نیاید، مگر چقدر می خواهد بماند؟ اصلا به تخمم. محمد تو زندگیش ریده یا نریده، به تخمم. به هیکل من ریده؟! به تخمم. فلانی از دستم ناراحت است یا نه؟ به تخمم.تو فلان قضیه من مقصرم؟ به تخمم. داود دق مرگ می شود یا معجزه اش اتفاق می افتد؟ من چه کاره ام؟به تخمم.دلتنگی ام امان می دهد یا نمی دهد، به تخمم، دلم به تخمم! سیگار سینه ام را به گا داده و می دهد، به تخمم.فلانی یک بوس می دهد؟ داد دستش درد نکند نداد به تخمم. قلمم رینش می گیرد یک داستان نان و آب دار بسازد یا نه، به تخمم. این وبلاگ را کیا می خوانند و با بکار بردن کلماتی از قبیل «تخم» شخصیتم چطور جلوه می کند؟! به تخمم...

داود پشت خط بود وچند تا از این به تخم ها را میان فکر کردنم هام به او می گفتم. و راجع به کشف تخم حرف زدیم. یک زمانی با آزاده می رفتیم قبرستان. رو قبرها راه می رفتیم. هیچی هم نمی گفتیم. من مثل بچه ها از روی سنگ قبرها می رفتم و آزاده به قول خودش احترام می گذاشت و از کنار می آمد. همه اش همین بود. اما وقت برگشتن یک چیزی تغییر کرده بود.سرمان درد می گرفت و تنمان خسته می شد. اما یک چیزی تغییر می کرد که ارزشش را داشت. یک چیزی که ازش حرف نمی زدیم اما حس اش می کردیم. به داود گفتم:«بیا هفته ای یه بار بریم قبرستون»

تعجب نکرد. فقط گفت:«کدوم قبرستون؟»

 _:«به تخمم کدوم قبرستون. یه گوری که مرده چال کرده باشن دیگه»

یک چیزی گفت تو مایه های امام زاده عبدا... یا همچه چیزی. گفت یکیشان را آنجا چال کرده اند. قبول کردم.

گفتم:«خب دیگه کاری نداری»

_:«نه»

_:«داشتی ام به تخمم!» خندیدیم و آمدم این را بنویسم.

 

....

پی نوشت:

به ذهنم رسید که:

معنای مدرن درد و دل: دایورت کردن مسائل روی ...مِ دیگری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 19:8  توسط سمیر  |