چشم باز می کنم، چراغ روشن است. لپ تاپ روی تخت روشن است و اینترنت باز. یادم نیست کی خوابم برده. سرم سنگین است. به سنگینی سنگ. موبایلم را نگاه می کنم. ساعت 1:57. اس ام اس از زهرا آمده. همان است که بیدارم کرده. می خوانم: من تو فیس بوکم. با چشمهای نیمه باز و سری که گیج می رود می روم تو فیس بوک. نیست.کورمال دنبال پاکت سیگار دست می چرخانم. سیگاری می گیرانم. نیست. ساعت اس ام اس را نگاه می کنم: sent: 23:07 received: 01:56
لپ تاپ را می بندم. باید بخوابم - زهرا آن موقع که تو فیس بوک بود پیام داد- چراغ روشن است. اینطوری خوابم نمی برد- گفت آن موقع که خواستم چند روزی رهایم کنی... – حال ندارم بلند شوم تا کلید را بزنم و خاموشش کنم- گفت خودخواه بودی و از تنها ماندنت ترسیدی- کلبد را نگاه می کنم. چطور می شود خاموشش کرد. پک می زنم به سیگار- گفت من هم برای آنکه نمی دانم چه رها کردم روزهایی را که می خواستم تنها باشم- کنار تخت را نگاه می کنم. شلوغ است، کتاب و سیگار و موبایل و سی دی- گفت هیچ کس راحتم نگذاشت، نه تو که می گویی می شناسیم نه آن فلان که بهمان، نه آن ... و چند اسم و آشنا- خاکستر سیگار بلند شده و می افتد. نگاه می کنم. افتاده رو کتاب الفبای فلسفه- گفت حالا هر روز خسته تر می شوم و هیچ کس حواسش نیست- کتاب را بر می دارم. پرت می کنم طرف کلیدها، که یکیشان مال چراغ شمعی روی دیوار است که خاموش است و دیگری مال چراغ سقفی- گفت؛ گرچه نمی دانم اگر آن چند روز را هم تنها بودم حالا بهتر بودم یا نه- کتاب می خورد به کلید چراغ شمعی و ورق هاش پخش می شود کف اتاق.روشش می کند. پشت چشمهام تیر می کشد- گفت حالا من آن سنگم. همان که طرف بست به پاش و پرید توی رودخانه-دفتر نوشته هام را بر می دارم. به پهنا می گیرمش و پرت می کنم. جفت چراغ ها خاموش می شود.اتاق تاریک می شود. سیگار را رو سنگ کف اتاق خاموش می کنم. پتو را رو سرم می کشم و می خوابم.
