تبليغاتX
افیون

افیون

یا خودمان می سازیم...یا دیگری برایمان کوک می کند

ظاهرا هر چیز خوردنی تاریخ مصرفی دارد که من از آن بی اطلاع بودم.
حالا فرق نمی کند کنسرو لوبیا باشد یا جگر زیبارویانِ رنگین چشم.

و مصرف پس از تاریخ انقضا موجب مسمومیت است.

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 14:21  توسط سمیر  | 

بسمه الشافي

 

داداهوتي  پرسيده بود، تو كامنت هاي متن قبل:

اگر بدانم 24 ساعت تا مرگم مانده چكار خواهم كرد

 

سال دوم راهنمايي از نانوايي نزديك مدرسه نان گرفتم. پول خرد نداشتم و گفت بعدا بياور. اول از همه مي روم و 50 تومن به او مي دهم.

بعد از آن نوشته هايي كه دوست ندارم بعد مرگم خوانده شود، و چيزهايي كه نمي خواهم ديده شود، معدوم مي كنم!

بعد يك باكس مالبرو مي گيرم و 5 نخ سيگار برگ بيست سانتي! و دیگر چیزی که خواهم آورد... سه تخم مرغ ، كه دوتاش رنگ شده  به رسم عيد و يكيش نه. مي نشينم پشت بنجي و جاده چالوس و ... .يك جاي كوچك و ساده و خلوت، مثلا يک كلبه تو جنگل، به هر قيمتي كرايه مي كنم.و باقي روز را به سيگار كشيدن تو جنگل و كنار دريا خواهم گذراند.

و شب كه برسد...

 

پيش از اين گفته بودم، تو متن هفت آرزو... كه مي خواهم لحظه مرگم در آغوش كسي باشم كه دوستش دارم.

مي خواستم بنويسم: اين آرزو را محقق خواهم كرد.

 

اما...

 

گمانم شب را هم به تنهايي آتشي درست كنم كنار ساحل.و سيگار برگ ها را دود كنم.

و تخم مرغ ها را بياورم كه دو تاش رنگ شده. متعلق به دو عيد نوروز. بهترين هديه هايي كه گرفته ام. و سومي كه رنگ ندارد، شن هاي ساحل را گود مي كنم و رنگي ها را مي گذارم توش و روش شن مي ریزم. سومي را تو مشتم مي گيرم. رو شن ها دراز مي كشم كنار آتش. و با دست ديگر سيگار برگ را گوشه لبهام مي گذارم. با انتهاي دو انگشتِ سيگار . و آسمان را نگاه می کنم...خیره... و به گمانم،لبخند خواهم زد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 11:8  توسط سمیر  | 

 

به طرز بيمار گونه اي دوستت دارم

وقتي دوستت دارم شب ها را خوب مي خوابم

آقاي دكتر «نون» مي گويد اين نشانه خوبي نيست. مي گويد هركس طبيعتي دارد. و طبيعت من اين است كه شب ها را خوب نخوابم. اگر خوب بخوابم اين غير طبيعي است، و بيمار گونه

بماند كه اگر شب بخير هم بگويي شامِ عدس پلو هم نمی تواند خوابم را خراب کند!

وقتي دوستت دارم طول روز بيشتر توي فكرم، اما سرم درد نمي گيرد.

وقتي دوستت دارم مصرف سيگارم نصف مي شود. اينطوري پول كمتري خرج مي شود، پس سيگار بهتري مي خرم. اين يكي ديگر مسلما و بدون شرح بيمارگونه است.

وقتي دوستت دارم هرچه غير تو به تخمم مي شود. دكتر «نون» مي خندد. مي گويد اينقدر كار كشيدن از تخمهايت ضرر دارد. جداي از ضررش دنيا چيزهايي دارد كه نبايد به تخمت بگيري. و اگر بگيري بيمار گونه است.

وقتي دوستت دارم بهتر كار مي كنم.از پول درآوردن لذت مي برم چون از خرج كردنش لذت خواهم برد.

وقتي دوستت دارم هوس مي كنم بيشتر به بخش سازه سر بزنم. نوعي علاقه به رشد كاري. «نون» مي گويد طبيعت تو قناعت است. رويم نمي شود بگويم: كوفت!

وقتي دوستت دارم بجاي هفته اي يك بار دو روز يك بار اصلاح مي كنم و ادكلن مي زنم.دكتر «نون» زير چشمي نگاهم مي كند. لابد مي خوهد بگويد طبيعت من شلخته و كثيف است. نمي گويد. اگر مي گفت جوابش تو آستينم بود: كجاي كاري دكتر جان طبيعت من جنگلي است، پشمهايم را هم سه ماه يك بار مي زنم. آن هم اگر عرق سوز شود!

وقتي دوستت دارم پاچه نمي گيرم. خانم «كاف»(همكار شركت)  از دست و زبانم در امان است، و محمد مقدسي و خيلي هاي ديگر. هان؟ لابد مي خواهي بگويي طبيعتم سگ است و اگر سگ نباشم رفتارم بيمار گونه است؟ بميري دكتر. يادم باشد اگر به طبيعتم برگشتم اول از همه خرخره تو را گاز بگيرم

وقتی دوستت دارم زنها دو دسته می شوند، یکی تو... و دیگری بقیه زنها . اینکی را خود «نون» هم می داند که نباید زر بزند و خفه خوان می گیرد. از نظر او زنها چند دسته اند که هر دسته کارایی خودش را دارد!

و خلاصه اينكه وقتي دوستت دارم كمتر مي نويسم. چون فقط بلدم از دردها بنويسم. اصلا نمي دانم وقتي دردي نباشد چه بنويسم و چطور بنويسم. افيون ديرتر آپ مي شود و اتاق 314 بدون داستان جديد خاك مي خورد.

دكتر «نون» عزيز، گمانم اين يكي جاي بحث دارد. اما من مي گويم نوشتن يك رفتار بيمار گونه است. آدم سالم كه مرض ندارد بنويسد.

 

…....

پي نوشت:

-يادم باشد دكترم را عوض كنم. گمانم اين بار بروم سراغ دكتر «عين». شايد حرف هم را بهتر بفهميم

-«عین» و «نون» دو موجود ذهنی و درونی اند، چیزی شبیه فرشته های سفید و قرمز روی دوش «کرانک» تو کارتون «امپراتور کوزکو»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 14:15  توسط سمیر  | 

براي «دال»

از تكرار دلتنگي:

 

بهار شمالي. انتهاي كوچه مهندسي. يك خانه پنج طبق دو نبش، با نماي آجري. پنج واحد پنجاه متري. راه پله اكسپوز، كه هر وقت كسي از خانه اي بيرون بيايد يا كسي تو راه پله باشد از اين پايين مي شود ديد.

سايه ساختمان كوتاه است.به من نمي رسد. آفتاب هم مدام بالاتر مي آيد و سايه عقب تر مي رود.تكيه مي زنم به ديوار داغ پشتي. پاكت سيگار را از كيف بيرون مي كشم. نمي دانم چه طعمي است. گلو را مي سوزاند يا نه. اما مي دانم، سرفه نخواهم كرد. از همان سيگاريست كه علي رضا مي كشد. كف دستم عرق كرده. پاكت را باز نمي كنم. سر بالا مي برم و راه پله را نگاه مي كنم. طبقه چهارم. نكند يكيشان يكهو بيايد بيرون. نبايد سيگار را دستم ببيند. مخصوصا خانم «سين». آن بالا، طبقه چهارم. دو نفر زندگي مي كنند. دو نفر كه هم را دوست دارند. «ميم» و خانمش «سين».  هر دوشان هم آشپزند.هوم! با دو تا يخچال پُر.گوجه فرنگي هاي گلخانه اي كوچك و شسته، تو سبد سفيد. طبقه بالا. ماكاروني ديشب هم كنارشان. يازده تا تخم مرغ كه چهار تاشان محلي است. كرفس هاي تازه و ترد طبقه پايين. گوشت راسته كبابي. مرغ هاي توي فريزر.آب انبه و آناناس. دوغ. جا ميوه اي پُر.

«ميم» داد مي زد:«كاهو داريم واسه سالاد؟» من قبل «سين» داد مي زدم:«آره . بالاي جا ميوهاي. پشت شيشه ترشي» . «سين» مي خنديد:«نيگا كن از ما بهتر مي دونه» . ميم مي آمد و مي ايستاد. كاهو توي دستش. چشمك مي زد:«بايد مواظب باشم!» مي خنديدم.

«ميم» زنگ مي زد بهم:«امشب مي خوام استيك درست كنم. مي آي؟» و من مي گفتم:«چي مي خواين سر راه بگيرم» انگار كه عضو خانواده شان باشم. بودم. يا اصلا خانواده خودم بود. خانواده اي كه خودم انتخاب كرده بودم. خدا نكرده بود تو پاچه ام.

غذا درست مي كردند. آقاي «ه» و خانمش «ميم» هم شب مي آمدند. بازي مي كرديم. مي خنديديم. «ه» هميشه خدا سوتي بود. كافي بود يك چيزي را در گوشش بگويي. يا يك جوري بگويي كه فقط مردا بفهمند. در اولين فرصت با صداي بلند و به صريح ترين شكل دادش مي زد. قفسه كتاب و فيلم. تو كتاب هاش كتاب آشپزي دوجلدي نجف يك جاي مخصوص داشت. بعد آن رديف فيلم ها. و من با خودم فكر مي كردم اگر فيلم هاي خودم را بياورم آنجا چند رديفش را پر مي كند. شايد يك روز هم مي آوردم. شب را همانجا مي خوابيدم. خانه خودم بود. خانه خودم هست. دو تاشان بايد الان آن بالا باشند. «ميم» نشسته و سبزي پاك مي كند. «سين» هم گوشت خورد مي كند.گوشت هميشه كار «ميم» است اما اين بار به اصرار «سين» جاشان را عوض كرده اند. «ميم» «سين» را نگاه مي كند كه حواسش به او نيست و سعي مي كند وسواس «ميم» را تو گوشت خورد كردن رعايت كند. «ميم» مي خندد و انگشت گلي اش را مي مالد رو گونه «سين». «سين» جيغ مي زند و كنار مي كشد. مي خندد. با صداي بلند. انگار اصلا حواسش نيست كه من خوابم. ديشب را كه تا صبح بازي كرديم. صبح مجبور شدم مرخصي بگيرم تا بخوابم. دارم خواب مي بينم. نبايد بگذارم سر و صدايشان بيدارم كند. بميري علي رضا، آنقدر تو صورت آدم سيگار مي كشد كه تو خوابم هم بايد سيگار ببينم. نبايد دستم باشد. اگر «سين» از پنجره پايين را نگاه كند چه. پاكت را باز نشده مي گذارم تو كيف. نه براي خودم. تو خواب من آن بالا دارد بهشان خوش مي گذرد. بهتر است مزاحمشان نشوم. امشب را مي روم يك جاي ديگر. شايد پيش علي رضا.پاكت سيگار را هم مي برم برايش. مي دانم لازم دارد....

 

 

……….

پی نوشت:

-این را برای داود نوشتم. دلم نیامد اینجا نگذارم

-پاکت کملی که داود برایم آورد به دردم نخورد.چون عوض کرده ام، مالبرو لایت می کشم با فیلتر زرد

-حیرانه را می خواندم. دی 84

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 17:14  توسط سمیر  | 

همین چند دقیقه پیش یک جفت اعضای شریفه ی وجودم را پیدا کردم. تخمها. مدتها بود گمشان کرده بودم. گمانم طراحی و ساختشان خیلی برای خدا وقت برده باشد. سیستمی پیچیده با کارایی فوق العاده. نشناختن و استفاده نکردن ازشان حقیقتا کفران نعمت بزرگیست. اما چه شد که پیدایشان کردم.

تلفنی با داود حرف می زدم. غُر می زدم. از همه چیز، همه کس، حق هم داشتم: «ببین اصلا همه اینایی که گفتم به درک. خودمون به درک، تو یه آدم سالم دور و برمون می بینی که مث بچه آدم زندگیشو بکنه؟ حداقل آدم دلشو خوش کنه که می شه، یکی هست...»

و از این جور اراجیف احمقانه همیشگی. و ادامه دادیم. و بحث رسید به اتفاقات این روزهای زندگیمان، که بیشترتان کم و بیش می دانید. و از آن هم گذشت و رسید به ریشه ی کار.غُرهای اساسی! که آخر سر گفت:«ببین تو از مرگ می ترسی؟»

بدون فکر کردن جواب دادم:«نه»

فکر کردم می خواهد بگوید خوب خودت را پرت کن پایین. اما نگفت. یک چیزهای دیگری گفت که درست یادم نیست. چون داشتم فکر می کردم. به آن «نه» ی قاطعی که گفتم.به اینکه واقعا می توانم بپرم پایین و اگر نمی پرم دلیلش ترس نیست. و تمام حرص و جوش هایی که می زدم یکهو محو شد. دیدم یک جوری برایم مهم اند که انگار قرار است تا ابد باشند. حالا شاید فردا مُردم. یا پس فردا. فلانی بیاید یا نیاید، مگر چقدر می خواهد بماند؟ اصلا به تخمم. محمد تو زندگیش ریده یا نریده، به تخمم. به هیکل من ریده؟! به تخمم. فلانی از دستم ناراحت است یا نه؟ به تخمم.تو فلان قضیه من مقصرم؟ به تخمم. داود دق مرگ می شود یا معجزه اش اتفاق می افتد؟ من چه کاره ام؟به تخمم.دلتنگی ام امان می دهد یا نمی دهد، به تخمم، دلم به تخمم! سیگار سینه ام را به گا داده و می دهد، به تخمم.فلانی یک بوس می دهد؟ داد دستش درد نکند نداد به تخمم. قلمم رینش می گیرد یک داستان نان و آب دار بسازد یا نه، به تخمم. این وبلاگ را کیا می خوانند و با بکار بردن کلماتی از قبیل «تخم» شخصیتم چطور جلوه می کند؟! به تخمم...

داود پشت خط بود وچند تا از این به تخم ها را میان فکر کردنم هام به او می گفتم. و راجع به کشف تخم حرف زدیم. یک زمانی با آزاده می رفتیم قبرستان. رو قبرها راه می رفتیم. هیچی هم نمی گفتیم. من مثل بچه ها از روی سنگ قبرها می رفتم و آزاده به قول خودش احترام می گذاشت و از کنار می آمد. همه اش همین بود. اما وقت برگشتن یک چیزی تغییر کرده بود.سرمان درد می گرفت و تنمان خسته می شد. اما یک چیزی تغییر می کرد که ارزشش را داشت. یک چیزی که ازش حرف نمی زدیم اما حس اش می کردیم. به داود گفتم:«بیا هفته ای یه بار بریم قبرستون»

تعجب نکرد. فقط گفت:«کدوم قبرستون؟»

 _:«به تخمم کدوم قبرستون. یه گوری که مرده چال کرده باشن دیگه»

یک چیزی گفت تو مایه های امام زاده عبدا... یا همچه چیزی. گفت یکیشان را آنجا چال کرده اند. قبول کردم.

گفتم:«خب دیگه کاری نداری»

_:«نه»

_:«داشتی ام به تخمم!» خندیدیم و آمدم این را بنویسم.

 

....

پی نوشت:

به ذهنم رسید که:

معنای مدرن درد و دل: دایورت کردن مسائل روی ...مِ دیگری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 19:8  توسط سمیر  | 

سرم را چرخاندم که توی چشم هایش نگاه کنم. « اه! سرت رو که تکون دادی!» از بالای تخته شاسی مدادش را تاب داد سمت چپ. یعنی سرت را بچرخان.« قرار بود اون گلدونو نیگا کنی.» گلدان سفید چینی کمر باریک با دو تا گل درشت  سرخ روی شکمش از همان گل های قوری های گل قرمزی مادربزرگ ها. یک نظر قربانی  درشت آبی که با کنف گردن بند شده بود انداخته بود گردنش. دو تا گل آفتابگردان پژمرده تویش. انگار یک خانم با وقار نشسته باشد جلویت طوری که بخواهد گردن بند نظر قربانی اش را به رخت بکشد. دزدکی از گوشه چشم نگاهش کردم. « گردنت رو تکون نده هر جا رو که دوست داری دید بزن.»  سرش را از روی تخته شاسی بلند نکرد. « فعلا که شما سواری ما پیاده.» مدادش کند شده بود. روی کاغذ خس خس می کرد و راه می رفت. انگار یک نفر خودش را بخاراند. از آن خاراندن های صدا دار.«تمام نشد؟»  سرش را بلند کرد. صدای مداد قطع شد. « من سوار که می شم عادت ندارم به این زودی ها پیاده شم.» لبخند زد. خس خس مداد دوباره بلند شد. بیشتر من را نگاه می کرد تا تخته شاسی را. سیگاری گذاشت گوشه لبش .روشن کرد. با لب هایش سیگار را نگه داشت . پکی زد. دود را از بینی بیرون داد.  « یه موقع فکر نکنی من هم ممکنه سیگار بخوام!» یک پک محکم زد و سیگار را از گوشه ی لبش برداشت. « عجب اسب حرافی !صد رحمت به "جالی"» بلند شد و تخته شاسی را گذاشت روی میز.سیگار را گذاشت گوشه لب من. با دست زد به شانه ام « تموم شد حالا می تونی بری با بوشوگ بازی کنی.» رفت سمت آشپزخانه . از پشت نگاهش کردم. « این همه شخصیت کارتونی فقط به ما بوشوگ رسید؟» از صدای آب معلوم بود دارد کتری را پر می کند. « برونکا چه طوره ؟» به خاطر صدای آب داد می زد.

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 23:54  توسط آتش  | 

امروز خيلي ها تو شركت بهم سلام كردند!
خيلي ها كه قبلا سلام نمي كردند
بعضي ها هم كه قبلا سلام مي كردند امروز تحويل نگرفتند يا بدتر از آن(خدا جنبه بدهد و شعور)
لواشك بايد كثيف باشد.مزه اش به كثافتش است.بايد رو پشت بام كاهگلي پهن شده باشد. با پاهاي مردانه ورز خورده باشد. چه بهتر اگر آن مرد قبل اش دستشويي رفته باشد.اسهال بوده باشد.و تكه اي گه رو پاش پاشيده باشد.آن تكه حاصل قيمه بادنجان يا فسنجان يا يك غذاي قرمز و سياه باشد، نه قرمه سبزي كه سبز باشد. بايد با لواشك عجين باشد و باشد! بعد سوسك نر و ماده ي روي لواشكِ پهن شده آفتاب گرفته باشند.بعد غذايشان معاشقه كرده باشند. توي گير و دار معاشقه تكه اي از بال سوسك ماده شكسته باشد و روي لواشك مرطوب افتاده باشد.و آنوقت كه مي خوري قرچ... به هر حال، امروز تو شركت خيلي ها بهم سلام كردند!


پي نوشت:
-اما لواشك بايد پاستوريزه باشد.
-لواشك كثيف براي خوردن خوب نيست، براي اذيت كردن خوب است.
-كثيف كردن لواشك هم كار بسيار بديست.آنكه لواشك كثيف مي كند بايد به سوسك نر سپرده شود تا بالش بشكند.
-براي آنها كه نمي دانند، سلام هاي امروز تاثير مسافرت يك روزه ي ديروز است
-براي آنها كه حواسشان نيست توصيه مي شود عكس هاي مسافرت ديروز را يك دور ديگر با نگاهي ديگر ببينند.عكس هايي كه تو سرور شركت گذاشته شده براي همه
-
به هر حال مسافرت ديروز خيلي خوش گذشت. آنقدر كه من با اين حافظه ي تعطيلم مطمئنا بعضي لحظاتش را خوب يادم مي ماند، مثل چشم و ابروي آتش موقع رقص. مثل جودي.مثل چهار هزار تومني كه براي حفظ ريشم پرداختم.مثل لواشك ...
-در آخر توصيه مي شود براي تميز بودن لواشك آن را روي نايلون استريل پهن كرده و از عدم حضور هرگونه سوسك مطمئن شويد.






+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 23:30  توسط سمیر  | 

يك زماني كاري را انجام نمي دادم مگر اينكه حداقل نود درصد احتمال شكست داشته باشد

اما گمانم تازگي ها ...

ياد دزموند مي افتم!

....
شايد براي اين است كه بنجامين را تحويل مي گيرم و صدايش را در نمي آورم. براي اين است كه نمي خواهم پشت فرمان بنجامين بنشينم. براي اين است كه امانتي را با پيك موتوري مي فرستم. و براي اين است كه از توالت فرنگي استفاده مي كنم براي ريدن
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 21:37  توسط سمیر  | 

 

 

تو هفته آینده ماشینم را تحویل می دهند. اسمش را هم بنجامین گذاشته ام

 

کار خوبی دارم و توی کارم موفقم.

 

برای کار نیمه وقت و سبکی که دارم پول خوبی می گیرم. و پاداش هم که دیگر سورپرایز است.

 

زیاد سر کلاس های دانشگاه حاضر نمی شوم اما تقریبا همه استادها یک باری یک جوری بهم گفته اند که بچه ی باهوشی ام! فقط کمی بی نظمم و پشتکار ندارم!

خوب، واقعا هم خوب نتیجه می گیرم

 

برنامه اي كه برای شرکت نوشته ام خیلی خوب از آب درامده و مدیره بخش تحسینم می کند. قول پاداش اضافی هم داده!

 

برای یکی از درسهام روی یک پروژه مدل سازی کار می کنم که به احتمال زیاد می شود یک مقاله خوب و قابل چاپ در ژورنال های خوب ازش درآورد.

 

مدیره بخش ازم خواسته به کارمندها کار با اتوکد را یاد بدهم(آنطور که خودم کار می کنم و زمان براورد پروژه را نصف کردم) و خودش اولین نفر داوطلب شده تا یاد بگیرد. من هم هر چند روز یک ساعتی می روم می نشینم پشت میزش و او کنارم می نشیند. درس می دهم و ازش تکلیف می خواهم!!!

 

خانه مان طبق برنامه ساخته مي شود و احتمالا شهريور دو واحد تحويل ميگيريم. احتمالا با پولش كار جديدي شروع مي كنيم.

 

دوست خوبی تو شرکت پیدا کرده ام که علاقه دارد داستان بنویسد. هنوز مطمئن نشده ام پاکار است یا نه اما بعضی روزها می رویم کافی شاپ و راجع به داستان حرف می زنیم. همیشه بحث راجع به داستان را دوست داشته ام. بماند که مصاحبت با دوست جدید هم واقعا لذت بخش است، حالا تو هر موضوعی که باشد.

 

مادرم خیلی مهربان است و شب هایی که خانه می روم یک دقیقه هم امان نمی دهد از میوه و شربت و تنقلات! تازگی ها شب هایی را هم که خانه نمی روم گیر نمی دهد و سعی می کند آزادم بگذارد!

 

آقای گارنیک(مسئول مستقیم بخش براورد) یک روز بر خلاف همیشه لبخند به لب داشت، صدایم زد: مهندس جان.  و من با چشمهای گرد: جانم؟! بفرمایید.  گارنیک: خوبی پسرم؟ من:ها!!!  گارنیک: این شماره تلفن رو بگیر. تعریف برنامه ات رو کردم خوششون اومد. برو یه حالی بهشون بده.   این جمله ی آخری را اینطور نگفت اما ته چشماش اینطوری بود. آنقدر که احساس کردم باید پایان بندی جملاتش یک چشمک باشد!

 

خیلی روزها بعد شرکت با محمد پیاده می روم تا هفت تیر. یک سوژه احمقانه (مانند بررسی احتمال مرگمان بر اثر صاعقه یا چطور می شود با ... موش یک زیر دریایی ساخت یا کلونوسکوپی روده ی محمد و...) جور می کنیم. تو راه سیگار می کشیم و حرف می زنیم.

 

حس می کنم قلمم هم کم کم دارد از یبوست خارج می شود و گاهی ...

 

گارنیک تلفنی با شرکت مزبور حرف می زند:«بعله مهندس علاوه بر کار اینجا مشغول تحصیل دکترا هستند و وقتشان واقعا پر است. حالا خودتان صحبت کنید ببینید کی بهتان وقت می دهد»

و من توی دلم: جان شما غیر جمعه ها آن هم بعد از ظهر راه ندارد. آن هم چون خاطر آقای گارنیک پیش ما خیلی عزیز است. وگرنه این جمعه هم دارم دعوت کنفرانس ملی محیط زیست شیراز را رد می کنم

 

با خوردن باقالی معده ام نفخ می کند و ...

 

تو شرکت محبوبم و تقریبا همه دوستم دارند. خانم صنایع پسرم صدایم می کند و یکی از دختر ها داداشی! آن یکی هم چپ چپ نگاه می کند و نگاهش که می کنم وانمود می کند تصادفی چش تو چش شدیم و لبخند می زند!

 

شب ها دندان هام را مسواک می کنم .گرچه انگار خراب بشو نیستند.

 

بعضی شب ها می روم پاتوق همیشگی، شب نشینی و بساط شلم و پوکر و سیگار و چایی(و نه چیز دیگر"-:). تقریبا همیشه می برم. ربطی هم به نوع بازی ندارد، من برنده ام! فقط به شرط آنکه واقعا بازی باشد.

 

ديگر به سربازي فكر نمي كنم.

 

شکر خدا همیشه آنقدر که می خواهم پول تو جیبم هست. سیگارِ خوب می کشم(نه مثل دو سال پیش بیستون و بهمن!) از کنار بوتیک ها که رد می شوم اگر تیشرت شلوار کفش یا هر چیز دیگر چشمم را بگیرد یک راست می روم تو می خرم و همانجا می پوشم و بیرون می آیم.(این یکی را از بچگی آرزو داشتم!)

 

شب ها به پهلوی راست می خوابم اما بیدار که می شوم دَمَرم.

 

جورابم بو نمی دهد.

 

زود به زود اصلاح می کنم.

 

دوش می گیرم.

 

زانوم درد نمی کند.

 

دل پیچه و اسهال ندارم.

 

اگر بخواهم خوب عاروق می زنم.

 

روزی سه وعده غذا می خورم(حتی صبحانه) و دو بار در روز شکمم کار می کند. سفت و قهوه ای و پر بو.

 

تقريبا همه ي اركان نرمال زندگي سرجاي خودشان هستند.

 

همه ی اینها هست

 

اما

 

دلم برایت تنگ شده آزاده

.

.

.

و همه ی اینها زهر مارم می شود.

 

کار و درس و پول و ماشین ....

 

می دانم تو ماشین که بنشینم صندلی خالی کنارم آزارم می دهد. می دانم پشت ترافیک  یاد تو می افتم، و توی پیچ های تند.

 

 

 

و هنوز نمی دانم. به زندگی بدون آزاده ادامه خواهم داد؟ یا یک روز گوشی را بر می دارم و می گویم: آهای دیوانه، خبر بدی برایت دارم*.

 

…………

*«آهای دیوانه، خبر بدی برایت دارم» عنوان اولین نوشته ایست که توش از اسم آزاده استفاده کردم. هنوز با هم دوست نبودیم. قرار هم نبود دوست شویم. و بدتر از آن احتمال هم نمی دادم! اما همه چیز شروع شد تا با چیزی شبیه همان تمام شود. بخوانیدش ضرر ندارد. خودم دوباره خواندم. البته بايد بگويم عبارت آورده شده در اين متن هيچ ربط مستقيمي به آن داستان ندارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 11:54  توسط سمیر  | 

هنوز چله ام تمام نشده. اما دخترك خودش را چسبانده بهم. بيشتر از اين جاي جمع شدن ندارم. آدامس مي جود. حتي موقع حرف زدن هم آدامس مي جود و كلماتش پر مي شود از «چ»هاي اضافي: «ببخشيد آقا تا هفت تير هم ميرين؟» راننده صدايش را نشنيده. حواسش به گزارش فوتبال سپاهان و الاتحاد است. سپاهان يك گل زده، داور هم قبول كرده اما گزارشگر مي گويد از خط رد نشده بود. دخترك بر مي گردد سمت من:«هفت تير م ميره؟» نمي فهمم بوي آدامسش است كه تو صورتم مي خورد يا آرايشش. بايد يك چيزي بگويم كه از شرش خلاص شوم:«معذرت مي خوام اما وقتي موقع حرف زدن آدامس مي جويين نمي تونم بفهمم چي مي گين. اگرم لطف كنين يه خورده برين اونطرف ممنون مي شم. پام درد مي كنه مي خوام درازش كنم». مي خندد، كنار نمي رود، فقط پايش را كنار مي كشد و پايم را نگاه مي كند:«خوب درازش كن». مي گويم:«ببخشيد؟!» نگاهم مي كند و آدامسش را در مي آورد:«آها، حواسم نبود با آدامس نمي فهمي چي مي گم. گفتم خوب درازش كن» و باز خنده رو لبهاش هست. پايم را دراز مي كنم. به گمان خودم طوري كه مجبور شود كمي كنار بكشد. اما تنها نتيجه اش اين است كه پام مي چسبد به پاش. نمي دانم چرا كف پام داغ مي شود. شلوار ارتشي پوشيده با مانتوي سبز تيره. مانتوش مدل تنگ نيست اما آنقدر چاق است كه چين پهلويش زده بيرون. اول كه نشستم آرنجم تو پهلوش بود. مي گويد:«زانوت درد مي كنه؟» و با لبخند نگاهم مي كند. شال زردش رو سرش زيادي مي كند. رهاش كرده و گردن و يقه اش پيداست. آنقدر كه خال قهوه اي روي استخوان ترقوه اش را مي بينم. مي گويم: «چي؟!»  _:«اِ ! آدامسو كه دراوردم» و آدامس جويده اش را با دو انگشت جلوم مي گيرد:«گمونم مشكل از گوشاي تواِ نه آدامس من»و چشمك مي زند. راننده مي كوبد رو فرمان. سپاهان گل خورده. مي خندم:«شايدم، اما راننده هم صداتو نشنيد» خم مي شود روم و از بازشدگي پنجره آدامسش را پرت مي كند بيرون.  _:«آره، پرسيدم هفت تير مي ره يا نه» صداي اذان بلند مي شود.چيز ديگري لازم نيست. واضح ترين نوع مكالمه اش اين است.آن هم اگر شانس بياوري. باسنم را كج مي كنم تا كيف پول را بردارم. مي گويم:«گمونم مي ره» دو هزار تومني را از كيف پولم برمي دارم. نيشش باز مي شود:«بذار من حساب كنم» پايم را جمع مي كنم :«نه ممنون»خم ميشوم و  پول را مي گيرم طرف راننده، طوري كه دستم به بازوش بخورد و متوجه شود:«مرسي آقا پياده مي شم» پول را مي گيرد. مي زند كنار و مي ايستد. كرايه يك نفر را كم مي كند و بقيه پولم را پس مي دهد. نگاهش نمي كنم. در را باز مي كنم. پياده مي شوم و در را مي بندم. مي شنوم آرام زير لب مي گويد:«جاكش» راننده را نگاه مي كن. دوباره مي كوبد روي فرمان. گاز مي دهد و مي رود. سيگاري از جيبم بيرون مي كشم و مي گيرانم. بايد تاكسي ديگري بگيرم كه هفت تير برود و سر ايرانشهر پياده شوم. خانه هنرمندان با محمد قرار دارم. نبايد زياد دير برسم.

 

......

نمي دانم تاثير چله است يا چيز ديگر كه...

جاكش را خوب آمد، دلم براي شنيدنش تنگ شده بود

يادم باشد دفعه ي بعد از پرشياي مشكي بگويم. همان كه آْتش را زد. همان كه تو كوچه مان پارك بود و من از پشت بام، تاريكي درونش را مي ديدم ...

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 20:49  توسط سمیر  | 

قبل التحریر:

  • یک ربع بعد از نوشتن پست قبلی موتورم را خواباندند. به خاطر بیمه.
  • خدا رحم کند بعد از این قرار است چی ام را بخوابانند.

با يك «خسته نباشيد» خشك و خالي نشست روي نيمكت. يك كم رفتم كنار كه جا شود. درشت هيكل بود. سبزه با ريش مختصر. به شهرستاني ها مي زد. از جيبش يك پاكت توتون كاپتان بلك در آورد و شروع كرد به ور رفتن باهاش. حوصله اش را نداشتم. سيگار در آوردم . تعارفش كردم.فقط از روی ادب. دست دست كرد. « مي شه دو پك از همون سيگار خودتون بهم بديد.» خوشم نمي آمد. «تعارف نكنيد خوب يكي بر داريد.» سري تكان داد و لبخندي زد كه يعني نه ممنون. سيگار را روشن كردم. باد دود سيگار را مي برد طرفش. تقصير من نبود اما هيچ وقت خوشم نمي آمد. «آخه ترك كردم.» نگاهش نكردم حوصله اش را نداشتم. دخترك با دوستش مشغول بود و علي رضا هم دير كرده بود. «وقتي كسي مي كشه هوسم مي شه يه پك بزنم.» سيگار را گرفتم طرفش .«نه! منظورم شما نبودي!» همان طور سيگار را نگه داشتم تا گرفت. حداقل وقتي پك مي زد دهنش بند بود. دخترك شال سبزش را كه سر خورده بود روي شانه هايش برداشت و با پنجه ي دست دسته ي مو هاي کوتاه جلوی پيشاني اش را مرتب كرد. داشت حرف هاي دختر چاقي كه كنارش بود را گوش مي داد.«مي دوني همه چي تفريحي اش خوبه.» سيگار را گرفته بود طرفم. دلم نبود دوباره بگذارمش گوشه ي لبم. « خوب بكشيد همه اش رو.» سيگار را جلو تر آورد. «گفتم كه تفريحي اش خوبه.» سيگار را ازش گرفتم. دخترك بلند شده بود و داشتند مي رفتند طرف ساختمان خانه هنرمندان . نگاهش كردم «آره!» حوصله اش را نداشتم. علي رضا مثل هميشه دير كرده بود. دستش را گذاشت روي دستم كه روي نيمكت بود.«اهل تفريح هستي؟» طوري داشت نگاهم مي كرد كه نمي فهميدم. مهم هم نبود . بلند شدم . سيگار را با پاشنه ي پا له كردم. پشت سر دخترك راه افتادم طرف خانه هنرمندان.

بعدالتحریر:

  • علی رضا همیشه دیر نمی آید. یعنی اصلا هیچ وقت دیر نمی آید.
  • مگر این که ...
  • جناب سمیر بهتر می داند.
  • لقد خلقنا الانسان فی کبد!

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 16:55  توسط   | 

قبل التحریر:

  • این یک بازگشت است.
  • کاش می دانستم از کجا به کجا!

خون کف خیابان را گرفته. بنزین موتور آتش گرفته. هیچ کس جرات ندارد جلو بیاید. کفش هایم توی خون است . اما رنگ نمی گیرد. اصلا نمی دانم چرا هنوز کفش پایم است. جنازه روی آسفالت پهن شده .کمی دور تر از موتور. راننده ی پژو پرشیا تا آتش را دید در رفت.ماشینش مانده وسط چهارراه. یکی داد می زند:«بابا یکی بره این بنده خدا را بکشه کنار» خودش می ترسد. یکی از مغازه دار هاست. جوانکی از کنارم رد می شود. من از همه به آتش نزدیک ترم. جرات کرده. می رود سراغ جنازه. دست هایش را می اندازد روی شانه٬ می کشدطرف پیاده رو. فایده ندارد. جنازه بی جان است. هنوز درد دارم. آن طوری که فکر می کردم نبود. بعضی ها خیال می کنند قرار است تمام لحظات زندگی شان جلو چشم شان بیاید. یا یک فرشته ی نورانی دست شان را بگیرد و کم کم روی کتف های شان بخارد و دو تا بال سفید کفتری در آورند. این طور نبود. صدای جیغ ترمز بود و درد. همین. و حالا این جا نزدیک آتش ایستاده ام . هنوز درد هست . انگار همیشه بوده . نتیجه ی آزمایش سمیرا را می اندازم کنار جنازه جایی که پیدایش کنند. بگذار فکر کنند ازشدت خوشحالی بوده. یک پیک موتوری خانواده دوست."طفلکی !". مفتح را می گیرم می روم پایین. جلوی شیرودی می پیچم طرف خانه هنرمندان. یک نیمکت پیدا می کنم. سیگاری روشن می کنم و منتظر علی رضا می شوم. ساعت هفت قرار داریم.  دخترک موهایش را پسرانه کوتاه کرده . شال سبز و  سارافون قرمز یه جای مانتو. نگاهش می کنم. سیگاری می گذارد گوشه ی لب و بر می گردد تا برایش روشن کنند. کاش علی رضا تا هفت و نیم نیاید.

 

بعدالتحریر:

  • این پژو همان پژویی است که پریشب جلوی در خانه ی سمير پارک بود.
  • محل حادثه خیابان مفتح شمالی یک چهارراه مانده به هفت تیر است.
  • زمان حادثه آن قدر نامعلوم است که من هنوز زنده ام.
  • لقد خلقنا الانسان فی کبد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 11:7  توسط   | 

 

 

تو شركت با دخترها حرف نمي زنم.مي آيند سر ميز و مي خواهدن مثل سابق چيزي بگويند، چيزي بگويم و بخندند، اما نمي گويم. دمق مي شوند و شك مي كنند بهم. كه چيزيم شده. يا به خودشان، كه كاري كرده اند يا حرفي زده اند كه بهم برخورده باشد. نماز ظهر و عصر را اول وقت مي روم تو اتاقك كوچك مثلا نمازخانه مي خوانم. بعد هر نماز تسبيحات حضرت زهرا. ناهار و سيگار. چاي و سيگار. سيگار و سيگار. كار كه نباشد مدام جايم پشت بام است.درست نشمرده ام اما گمانم يك پاكت و نيم در روز.آتش هم كه باشد بالا مي مانيم به حرف زدن.راجع به زندگيش، راجع به زندگي ام. البته اين روزها اوضاع او آنقدر قابل بحث هست كه نوبت به من نرسد. اينطوري هم بهتر است. كمتر ياد خودم مي افتم. تا آنجا كه بشود تو شركت مي مانم. تا آنجا كه خلوت شود يا آتش ويرش بگيرد كه برويم.از گاندي تا هفت تير را پياده مي رويم. تو راه سيگار مي كشيم و حرف مي زنيم.باز بيشتر راجع به او و زندگيش.آنقدر گفته كه جز جزء زندگيش تو ذهنم سناريو شده. از مشكلاتش و اتفاقي كه معلوم نيست بيفتد يا نه. پيشتر ها تو اين قدم زدن ها چشم مي چرخاندم و كرمم بود كه فلان مرد كه فلان لباس را پوشيده و از پايين مي آيد كيست و چه كاره است. يا فلان دختر با لباس تنگ و شال رنگي و حلقه ي تو دستش شوهر دارد يا الكي حلقه دست كرده. و از اين جور بازي هاي احمقانه. اما اين روزها سرم پايين است و گوش مي دهم. به خصوص وقتي دختري از پايين بيايد. من مشاور خوبي براي آتش نيستم. چون طبق عادت آداب جدايي را بهتر از ادامه دادن مي دانم. يا اصلا چيزي از ادامه دادن نمي دانم. آنجا كه بتوانم نظر نمي دهم. گوش مي دهم و سيگار مي كشم و فوقش سوالي مي پرسم كه گمان نكند نمي خواهم حرفش را بشنوم. هفت تير مي رود خانه شان و من انگار كه تازه دلتنگي ام گل كند. چند دقيقه اي، آنقدر كه سيگار ديگري تمام شود، پرسه مي زنم و به اين فكر مي كنم كه با مترو بروم يا تاكسي. سيگار كه تمام شود هوس مي كنم بروم كفا. آنجا هميشه چند نفري هستند و هميشه بحثي براي سرگرم شدن. سيگار ديگري مي گيرانم و اينبار سر اين فكر مي كنم كه خانه بروم يا كفا. بعضي وقت ها مادرم برنده است اما بيشتر وقت ها كفا. زنگ مي زنم به داود و اگر باشد مي روم. حرف زدن، كيا هستن؟ نماز  مغرب اول وقت، تسبيحات، غفيله، عشا، مبادله فيلم، اگر آخرين قسمت LOST آمده باشد رايت سي دي LOST ، اگر ديده باشيم محفل بحث و حدس، بازي پوكر يا شلم، فكري براي شام، حرف زدن با داود درباره آتش، و باز هم دوراهي رفتن به خانه يا ماندن كفا. اينجا را فعلا مادرم بیشتر مي برد. تاكسي سوار مي شوم. معمولا صندلي جلو پر است و عقب مي نشينم. اگر كناريم مرد باشد تا انتهاي رسالت مي خوابم، يا خودم را به خواب مي زنم. اگر زن باشد خودم را جمع مي كنم و از پنجره مخالف بيرون را نگاه مي كنم.قبل خواب سيگاري مي كشم و ساعت را رو چهار و ربع كوك مي كنم. بيدار مي شوم و نماز شب مي خوانم. اذان مي گويند، نماز صبح را مي خوانم و دراز مي كشم. تو سه ساعت خواب پنج تا هشت، خواب آزاده را مي بينم. ...

و هنوز نمي دانم چون ديروز را آنطور گذاراندم خواب آزاده را مي بينم يا چون خواب آزاده را مي بينم فردا را هم همانطور خواهم گذراند. به هر حال بساط سيكل معيوبيست كه چند روزي شروع شده و لا اقل تا چهل شب خواهد بود، به رسم سنت ديرين چله نشيني ام كه هميشه ... . بعد آن را نمي دانم كه از اين سيكل بيرون خواهم پريد يا نه. فقط مي دانم كه دلم تنگ است. و روزها طولاني...

 

.....

* ديروز تو كتاب فرهنگ لغات شيطان كه داود از نمايشگاه خريده بود ديدم:

صبح: پايان شب سياه،و سپيده دم افسردگي و دلتنگي

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 18:33  توسط سمیر  | 

آیه اول: اصل اساسی مبارزه با خدا:

قابلیتهایت را بشناس و از آنها برای رسیدن به چیز هایی که می خواهی استفاده کن

 

آیه دوم: اصل اساسی بندگی خدا:

قابلیتهایت را بشناس و خودت را به خنگی بزن

 

.....

تفسیر برای آنها که خنگند:

آیه اول: استفاده از قابلیتها هیچ محدودیتی ندارند . هیچ محدودیتی

آیه دوم: تسلیم و رضا

////

از خوانندگان محترم تقاضا می شود نظر کس شر ندهند

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 9:32  توسط سمیر  | 

تنها شدم

خیلی تنها

نه دوستام پیشم موندن نه...دوستم

نه تلفنم زنگ می زنه نه من گوشی رو بر می دارم به کسی زنگ بزنم

ترجیح می دم بخوابم تا کمتر فکر کنم

شب بخیر دوستان

شب بخیر دوستم

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 15:12  توسط سمیر  |